در مجاورت امام هادی (ع)، نقاشی می زیست که یونسش می نامیدند. نقاش، بیشتر اوقات، محضر امام مشرف شده و خدمت می کرد. روزی با حالتی لرزان به حضرت عرض کرد: اى سـیـد مـن! وصـیـت مـى کـنـم کـه بـا اهل بیت من خوب رفتار کنى.
حضرت، دلیل این سخن را جویا شدند و نقاش از نگین گران بهای موسی بن بغا گفت که که برای نقش کردن، به امانت به او سپرده اما هنگام نقش کردن، نگین شکسته و دونیم شده است. و از عاقبت خود ابراز نگرانی نمود که فردا موسی خواهد آمد و چنین و چنان خواهد کرد.
حضرت فرمودند: به منزل برو که فردا جز خوبی نخواهی شنید.
فردا، پیک موسی رسید و یونس دوباره نگرانی اش را خدمت امام ابراز کرد و امام دوباره فرمودند به نزد موسی برو که جز خوبی نخواهد دید.
زمانی گذشت و یونس شادمان از نزد موسی به محضر امام بازگشت و عرض کرد:
نزد موسی رفتم و او گفت جواری من بر سر آن نگین دچار نزاع شده اند اگر می توانی نگین را دونیم کن تا نزاعشان، پایان بگیرد.
حضرت پس از حمد خدا از یونس پرسیدند که در جواب چه گفتی؟
گفت مهلت خواستم تا فکری کنم.
و حضرت فرمودند: خوب جواب گفتی.


برگرفته از کتاب منتهی الآمال

و افسوس که حکمت در طبع فاسد، اثر نخواهد کرد.