بالاخره طلسم شکست و اتاق تکانی خورد...
 
زلزله نیامد ها! غبارش را که بروبی خودبخود تکان می خورد.
 
در حین اتاق تکانی، گمشده هامان هم پیدا می شد.
 
باتری لپ تاپ، کیف پول مادر و پاک کن کوچک سیاهم.
 
وقتی یکی یکی پیدا می شدند قلبم بیش از حد تصورم، به وجد می آمد.
 
این شادمانی بیش از اندازه، نگرانم کرد.
 
حالا باتری لپ تاپ ارزش ریالی هم داشت و گم شدنش، برایم گران بود.
 
پیدا که شد، خوشحالیم بیشتر از باب انبساط خاطر بود؛ نه احساس تعلق.
 
و شرمساری این لحظه ام از این شادی بیش از حد، از باب توکل پایینم به خداست.
 
اما... اما... اما...
 
پاک کن کوچکم که پیدا شد؛ انگار دنیای گمشده ام را یافته باشم؛
 
کودک قلبم برای چند لحظه، با شور و شوق، در قفس سینه، بالا و پایین می پرید.
 
حتی خودم هم متعجب ماندم از این احساس تعلق...
 
وای بر من که دنیایم به کوچکی پاک کن سیاه است؛
 
و شاید هم به سیاهی پاک کن کوچکم.
 
...
 
یادمان باشد که ما همه در زندگی پاک کن های سیاه داریم؛
 
حالا شاید سیاه نباشد؛ شاید کوچک نباشد؛ شاید حتی پاک کن نباشد؛
 
اما یادمان باشد که تا فرصت هست پویا باشیم و کوشا؛
 
تا وسعت دنیایمان لب مرز هیچ پاک کن سیاهی متوقف نشود.
 
یادمان باشد مرزهای دنیایمان را تا افق ابدیت گسترش دهیم.

فکر کنم برای روسیاهی امشبم همین بس باشد و نیازی نیست بیش از این بی آبرو شوم و از قرآن مکارم و استخاره بگویم که خاکی نداشتند اما قرآن عظیم و کریم...
فقط انگار شده اند دکور کتابخانه ام...
خدایا مرا ببخش.