سلام . این پست رو گذاشتم ؛ هرچند تکراریه و هممون تو طی سال ها، بارها و بارها خوندیمش؛ اما امشب، این تکرار زیبا رو من هم با افتخار، تکرار کردم؛ هم بخاطر زیبایی مسحور کننده و سحر دونه دونه کلماتش، و هم به سفارش کسی که اگرچه نه تو دنیای مَجاز، ولی تو دنیای واقعی، انشالا تا آخر خط شهادت ، همراهمونه...

 پدر عشق، را که یادت هست، چه زیبا سروده بود...

 من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

 غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجان آمدم و شهره ی بازار شدم

 در میخانه گشایید برویم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

جامه ی زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقه ی پیر خراباتی و هشیار شدم

 واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

و باز، یادت که هست، پسرش، آن جانشین خلف، در جوابش چه گفته بود...

 تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قول و عمل شهره ی بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجدیان نقطه ی پرگار شدی

 خرقه ی پیر خراباتی ما سیره ی توست

امّت از گفته ی دُر بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسای مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی